آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است
ای هارپوکرات ؛ دوش ناله هایی سخت جانگداز داشتی ای آواره ی پریشانیها . . . تیرگی هاله ای تاریک بر آسمان مغاکت افکنده که تو را در ناسوت بیهودگی آواره کرده . فریاد بر می آری تا دستی را به یاری بر سر خود بیابی ؛ اما گمان تو به دعای خویشتن و اجابت من چیست ؟ آیا گمان کرده ای که اجابت من ، برداشتن هاله های تیرگی از آسمان مغاک توست ؟! پس آنهنگامه تو خود چه میکنی ای رب النوع سکوت ؟ مگر نه اینکه تو دستان پر مهر من بر کائناتی و مگر نه اینکه تو را پادشاهی دادم بر هر آنچه غیر توست ؟ اگر که ابرهای ظلمت سایه افکنده اند بر مغاکت ، تو خود خداوندگار مغاک خویشی و هستی آن در دستان توست ؛ زیرا که تو خود دست پر توان من هستی . بخواه تا باشد و نخواه تا نباشد . . . تو پروردگار آسمان خویشی و این همان اجابت من است . . . اجابتب که هزاران سال پیش از پیدایشت ، بر تو ارزانی داشتم . . . پیش از آنکه باشی ، تا چه رسد که طلب کنی . . . تو خود میدانی که چگونه زمان بدور دنیای دون پیچیده گشته و او را در هاله ای از ابهام فرا گرفته است ؛ تا آنجا که میپندارند که گذشته مقدم است بر آینده و گمان میکنند که اجابت من پس از دعای آنان است . . . غافل از اینکه چه بسیار اجابتهایی را بر آنان هدیه کرده ام بسیار پیش از آنکه مرا بخوانند حتی ؛ زیرا که من میدانم هرآنچه را که میبایست ، و آنانند که نمیدانند . آنها در لفافه ی زمان پیچیده و اسیرند و مرا نیز بسان خود میپندارند . . . افسوس هارپوکرات ! افسوس . . . چه حقیرانه مینگرند مرا . . . . هارپو ؛ ای فرزند باد ، بر آسمان تاریک خود بتاب تا خورشید آسمان خود باشی . و اگر توانستی که خود را نیابی و مرا به هستی مطلق ببینی ، پس دیگر چه جای تاریکی و ظلمت ؟!! نه هارپوکرات ؛ اینگونه نیست فریاد تو و یاری من . تو بدون « زجر » وجودی برای خود نتوانی یافت . آنچه بی زجر است از آن من است و تو را راهی بدان نیست تا هنگامیکه مخلوق منی . من تو را برگزیده ام برای سجده ی فرشتگانم . و تو اینگونه نپنداری که بی زجر ، پادشاهی بیابی . هماره این را بدان که سلطنت تو بر آسمان خویش ، به اندازه ی زجرهای پنهانت خواهند بود . . . بتاز بر هستی و بخوان تا به ندایت باشد آنچه که میبایست باشد . من تو را خاص خود آفریده ام . برای تنهایی های خودم . خلوتهایم مدتهاست که چشم براه توست ، ای زیباترین ترانه ی من . . . سهم تو از هستی همیشه در انتظار توست . درد را به جان بخر ، کودکم ؛ درد ، همان پادشاهی توست ، و دردستان ، سرزمین عروج تو . . . نفس نفس زجر را بخوان به خویش تا وجودت را گسترده کند و جامت را وسیع گرداند . بگذار تا زجر سراپایت را فرا بگیرد و ذره ذره ی وجودت در لهیب های آن بگدازند . . . و آنگاه مرا بخوان به آه . . . آه . . . آه . . . من همان زجر تو خواهم بود ، مسافر خسته ی من . . . همان زجر پنهان تو . . . آیا مرا حس نمیکنی ؟ بگذار تا قفلهای کلبه ی خلوتمان را محکم کنم ، ای برای من ! در دردهای خود بگداز و با من هم آغوشی کن . . . هیت لک ! 
| Design By : Night |