آنسوي مغاك بيگذر

درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است

 

پرنیان سرد

 

إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا

 

قصه ی عجیبیست قصه ی "رشد" . 

یکی را امر به سجده میکنند برایش ؛ دیگری را هبوط میدهند. یکی را با آنکه لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا گویان ، آواره ی صحرای بی انتهای نفس است ، إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا می‌گویند ، و دیگری را همه گون روزی میدهند که در تقدیرش  مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا  ست. یکی را به آسمانش میبرند ، و دیگری را به قعر مغاکی بیگذر ، کشته شده در خونش میخواهند . 

 

اما عده ای را هم با نسیمِ  فَضَرَبْنَا عَلَىٰ آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَدًا   به کهفی ماوی دهند و گویند:  بخواب نازنینم... بخواب ... 

 

قصه ی عجیبیست قصه ی رشد . غنودن بر این پرنیان سرد ...

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۹/۰۵/۳۱ساعت 5:10 توسط هارپوكرات| |

 

گاهی اوقات که بودن در کنارش رو تجربه میکنم ، احساس میکنم حتی اگر عمیق ترین حضور رو در لحظه های با او بودن در زندگیم داشته باشم ، بازهم هزاران بار دوست دارم که هزاران بار عمیق تر بتونم اون لحظه رو تجربه کنم. او با تمام طعم شیرینش، برام دریچه ای بسوی درک بی انتهایی آرزوی انسانه . لحظه لحظه های با او بودن ، اگرچه عمیقا در حضور بگذره ، بازهم بخاطر از دست رفتنش ، سخت و جانفرساست . 

وقتی به این فکر میکنم که لحظه ی پیشین با او بودن ، گذشت ، و دیگه اون لحظه رو نخواهم دید ، بطرز جنون آمیزی دیوانه میشم. گذر زمان ،‌وقتی که درک میشه، طاقت فرساترین تجربه ی این زیستنه. دوست دارم تک تک لحظه های با او بودن رو برای همیشه توی آغوشم داشته باشم. دلم میخواد تک تک لحظه های نفس کشیدنش رو بو بکشم و در عمق آغوشم لمسش کنم.عمقی به ژرفای هویتم. لمسی به وسعت ابدیتم . اما وقتی پلک میزنم ، درمیابم که اون لحظه رفت ، و دیگه ندارمش. و اونوقته که در اعماق درونم فرو میریزم و ناله میکنم. 

ان الانسان لفی خسر .... آدمی در نداشتن مقیمه . در نداشتن لحظه ی پیشین از زیستنش. و درک این معنا منرو پیر میکنه. کاش تصویری بودم از یک لبخند او ... کاش به مانند یک تصویر ابدی از یک تبسم او ، در همون لحظه جا میموندم و امتداد از دست دادن لحظه های با او بودن رو تجربه نمیکردم. 

 

هیچوقت فکر نمیکردم از دست دادن لحظه ی پیشینِ بودن باکسی، اینهمه برای من زجر دهنده باشه. دوزخ برای من ،‌نداشتن اوست ...

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۹/۰۵/۱۱ساعت 6:3 توسط هارپوكرات| |


Design By : Night