آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است
پسرم تازه "اسم" اشکال هندسی رو یادگرفته بود. وقتی باهم تو جاده ها عبور میکردیم به هر تابلویی که کنار جاده بود میرسید ، اسم شکل هندسیش رو میگفت و چقدر ذوق میکرد که اونها رو میشناسه و میدونه!انگار که جهان اطرافش براش معنادار تر شده بود. پسرم توی اون سن و سال گمان میکرد با دونستن اسمِ اون شکلها ، اون اشیاء رو فهمیده. دایره ... مثلث ... مربع ... چه جهان ساده ی زیبایی ... تابلوهای خطر همگی چیزی نیستند جز مثلث هایی. پسرم نه معنای خطر رو میدونست نه معنای تابلوها رو و نه اونچه که در پشت ساخت و نصب اونها رخ داده . برای پسرم اونهمه تابلوهای توی جاده هیچی نبودند جز مثلثهایی و مربع هایی ... فقط یچیز این میان واضح بود: اینکه او فکر میکرد معنی اونها رو میدونه ! چه توهم بزرگی! یاد خودم افتادم . از کوچه پسکوچه های دنیا و زندگی رد میشم و در خودم گمان میکنم که با دونستن اسمِ چیزها، معناشونو میدونم . کوه ... دریا ... زمین ... مادر ... خدا ... بی اونکه ذات هیچکدوم رو لمس کرده باشم. هیچگاه نفهمیدم گنجشک اگر اسم نداشت چی بود؟ هیچگاه نفهمیدم اگر درخت اسم نداشت ، آیا متفاوت بود از کوه ؟ چقدر ظالمانه بزرگ میشیم . چقدر محو هبوط میکنیم به اسم ها ... لحظه لحظه های کودکی های پسرم برام فاش میکنه که چقققدر کودکم ! و چقدر اسیر جهل پنهان شده در لفافه ی اسمهام. از کودکی دونه دونه اسمها رو یاد گرفتیم بخیال اینکه باهستی بیشتر آشنا شدیم؛ و هربار پشت دروازه ی اونها موندیم و نشد که ذات چیزها رو لمس کنیم. و ذات ها دونه دونه پشت نام ها مدفون موندند ... با خودم فکر میکردم اگر یروز اسم ها همه از خاطرم برن ، جهان رو بسان کودکی تازه متولد شده ، چگونه میابم ؟ یاد نوزادی پسرم افتادم ؛ خنده ام گرفت . اون همه چیز رو میخورد ... 
| Design By : Night |