آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است
ای معنای والایی که "وجود" مرا زندگی میکنی! روزهای زندگی من ، نَفَس های توست در گستره ی بودنت... ای والای دوردستی که فصل فصل زندگی مرا میچشی! این فراز و نشیبهای من ، قدم زدنهای توست در امتداد کوچه های شهر دوردستت ، در فراسوی دریاها ... ای والای نزدیکی که سالهای زندگی مرا قدم میزنی! لذتهای سکرآور و غمهای فرتوت کننده ی زندگی من، پایکوبی رقصهای بی همتای توست در ابدیت جاودانه ات . چگونه بفهمم تو را و حال اینکه من یاخته ای بیش نیستم از بودنی که همه ی بودن مرا در آنی از بودنش میبلعد؟ چگونه دریابمت آنجا که همه ی وسعت دهرم ، همه ی بی انتهای دهرم ، در برابر لحظه ای از تو به زانوی جهل فتاده ... هییییچ نقطه ای در ادراکم آنی از تو را نمیتواند دریابد . هیییییچ کلمه ای از افق نگاهم ، امتداد مهیب تو را تاب ندارد . ای نزدیک ! چقدر از تو دورم ... ای وجود ؛ ای والا ؛ ای غایت ؛ ای حشر ... ای که همه ی هستی ام ، لمحه ای از ساحت زیستن ِ پرشکوهِ توست ؛ چون شب مرا در بر بگیر و چون صبح مرا نفس بکش که صبح و شب های زندگی من ، التهاب هماغوشی توست با زیبایی بی مثالت. ای که مرا هستی ؛ تو بودی که مرا زندگی میکردی ، آنگاه که من خواب آلودِ این وهم بودم که تو را میزیم. چه گمراه بودم که میپنداشتم که "هستم" و این "تو" "بودی" که "هستی" ... پ ن: چه شبها که به این می اندیشیدم که صفر و یک ها و یا سیگنالهایی که در جهان یک ترانزیستور زندگی میکنند، در آن حوادث پیچیده ی یک پردازنده ، در آن فراز و نشیب ها و التهاب ها و زنده شدن ها و مردن ها ؛ در آن زندگی نافرجام و حوادث توفنده و بیمعنایی که تجربه میکنند ، درآن بودن و نبودن های کوتاه و آنی که خود، آنها را عمری میپندارند از زیستنشان ، چه راهی دارند به درکِ کاربری که چندین سطح بالاتر از موجودیت آنها ، پشت کامپیوتر شخصی اش نشسته و از شنیدن یک قطعه موسیقی که در حال اجراست ، خاطرات عاشقانه ی بودن با معشوقه اش را مرور میکند ... آیا راهی هست ؟ يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ ... 
| Design By : Night |