آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است
بسمک یا لطیف وقایعی عجیب در این یکماه اخیر ، جلوتهایم را آشفته نموده و مرا به خلوت خود فرو برده است . دردهایی که دیگر امروز ، نمیدانم با که باید گفت . همواره چاهی میافتم و نجواگونه با او راز میگفتم . اما چاهها همه سرابی وهم انگیز از آب درآمدند و مرا در حیرت خود فرو بردند که نکند خود نیز در صراط گامی ندارم . شبی دیجور است . . . و آنشب هم شبی دیجور و خوفناک بود . شبی که مسیح را در فردای آن ، دوباره به صلیب کشیدند و خواب اصحاب خاک را در اعماقی دهشتناک تر فرو بردند . و امروز نیز خوابیم و به آن شعور نداریم . آری آنشب نیز شبی دیجور بود . . . اما عاشقانی چون حبیب ابن مظاهر را آنشب ، شب طوفانی شهود حقایق بود . دل در آشوب و انتظار لحظه ی وصال و تزویج است و بارش حقایق ، آرام را از دلهای مینایی میبرد . شب عاشوراست . حبیب زانوی ادب به پیشگاه امام عصر خود بر زمین میگذارد و سوالی را که امان از دلش برده است بر زبان جاری میکند . سوالی که خود گواه بر معرفت ژرف اوست بر امام خویش . حبیب از امام می پرسد : « ای مولای من . میخواهم بدانم شما اهلبیت عصمت ، پیش از این عالم خاک در کجا بودید ؟ » آری او هم میداند که علی و فرزندان پاکش در این عالم خاک ، غریبند ودل بر عالمی دیگر دارند . و حضرت علیه السلام در جواب او میفرمایند :« ای حبیب بدانکه نوری بودیم در عرش خدایتعالی و او را تسبیح مینمودیم . و فرشتگان ، تسبیح خدای را از ما می آموختند و آنان نیز خدای را تسبیح مینمودند . » . . . نمیدانم اینک چه باید گفت بر این سخنان که عقول خاکی ما را بر فهم کلمات آن هم راهی نیست . اما دریغ که شبی از همدمی میشنوم که گمان دارد من ، و من ها ، مقام ولایت و نیابت عام فقیه عصرمان را ( که خدا بر توفیقاتش نزد خویش بیفزاید ) با مقام ولایت خاص ائمه ی هدا ، به اشتباه گرفته ایم !!!! نمیدانم چه شباهتی است میان این دو ، که او این را به من و من ها نسبت داد . آیا او ندانست که بین شمع و گل و پروانه ، فاصله بسیار است . و میان شمع و خورشید نسبتی نیست ؟ !!! افسوس بر این خوابهای پریشان خاک آلود . . . دلم گرفته از زمان و زمانیان . در شبی دیگر انیسی دیگر ، چونانی دگر زخم بر این دل نا شکیب بر زد و به خلوتهای خاموشم ، بیشتر کشاند . از عالم و دانشمند بزرگ استاد فاطمی نیا ( که خداوند بر مقامات عرفانی و علمی اش بیفزاید ) شنیدم که درباره ی یکی از علمای بزرگ زمان خویش میفرمود که وی چنان علمی پیچیده داشت که با نگاه بر خطبه های حضرت امیر صلوات الله علیه ، حوادث آینده را پیشگویی میکرد . . . و با وفاتش علم خویش را نیز به زیر خاک برد . اما انیس کودکی ام ، مرا با سخنی چنان ، مبهوت ندیدنها مینماید تا آنجا که شبها میبایست بر تنهایی خویش بگریم که خدایا ، چگونه است که . . . بگذار تا نگویم . همین اندازه را نیز به گزاف درد بر زبان رانده ام . قلیان احساس گاه در اختیار نیست و زمامش از کف برون میرود .اما دیگر راز با که گویم ؟ بگذار تا درد هایی چنین را که در این یکماه به یکبار تمام امیدهای مرا در هم شکست درون چاه سینه ی خویش بریزم و با خدای خویش راز گویم . کاش بر صراط گام نهم که بس باریک است و برّا . یا حق گزيده اي از سخنان امير المومنين حضرت علي عليه السلام : بسم الله الرحمن الرحيم . . . جهاد دري است از درهاي بهشت كه خداوند بروي گزيده هايي از دوستان خود گشوده است . و چون جامه ي تقوي است كه بر تن آنان پوشانيده ، و زره محكم الهيست كه آسيبي نبينند . هركه جهاد را واگذارد و ناخوشايند داند ، خداوند جامه ي خواري بر تن او ميپوشاند و فوج بلا بر سرش ميكشاند و او در زبوني و فرومايگي بماند . دل او در پرده هاي گمراهي نهان ، و حق از او روي گردان خواهد بود . به خواري محكوم است و از عدالت محروم . . . . شگفتا ! بخدا سوگند كه هماهنگي اين مردم در باطل خويش ، و پراكندگي شما در حقّ خود ، دل را ميميراند ، و اندوه را تازه ميگرداند . زشت باديد و از اندوه برون نيائيد . كه آماج تير بلائيد . بر شما غارت ميبرند و ننگي نداريد . با شما پيكار ميكنند و به جنگي دست نميگشائيد . خدا را نافرماني ميكنند و خشنودي مينماييد . . . اي نه مردان به صورت مرد ، و اي كم خردان نازپرورد . كاش شما را نديده بودم و نميشناختم . كه بخدا پايان اين آشنايي ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت . خدايتان بميراند ؛ كه دلم از دست شما پرخون است و سينه ام مالامال خشم شما مردم ِ دون ، كه پياپي جرعه ي اندوه به كامم ميريزيد و با نافرماني و فروگذاري جانبم ، كار را بهم درمي آميزيد . تا آنجا كه قريش ميگويد پسر ابوطالب دلير است اما علم جنگ نميداند . خدا پدرانشان را مزد دهاد ! كداميك از آنان پيش تر از من در ميدان جنگ بوده و نبرد دليران را آزموده است ؟ هنوز بيست سال نداشتم كه پا در معركه گذاشتم ؛ و اكنون ساليان عمرم از شصت فزون است . اما آنرا كه فرمان نبرند ، سررشته ي كار از دستش برون است . نهج البلاغه ـ خطبه ي 27 با نام تو اي لطيف ؛ شرايطي ، گاه ايجاب ميكنه كه اينگونه غريبانه و در عام ، از الطاف دوستاني قدرداني كنم كه با وجود دنيايي از گلهاي با طراوت كه در اطرافشونه ، اين باغچه ي خشكيده ي تاريك رو هم از ياد نميبرند ، و عرش دلهاشون ، اونقدر بزرگه كه درك كرده اند كه انس خالق ، در عشق به مخلوقه . اينرو ميدونند و با تمام طراوتشون ، گذر از كوچه هاي تاريك نشينان رو از ياد نميبرند و هماره به سلامي حتي ، شعله اي برمي افشانند در غمكده هاي من و من ها ، تا دلهاي بي تاب اين كودكان بر خاك نشسته ، دمي آرام يابد با تكيه بر سنگ صبورشان . و نكند كه اين باغچه در يأس ، خشك شود . اما نميدانم كه چرا من با كودكان چنين نيستم . . . گاه ديوارهايي از جنس نور ، حجاب مابين چشم هاي ما ميشوند تا بهم ننگريم . اما مگر ديدارها هميشه با ديدگان است ؟ بياد مي آورم كلام امير عارفان را كه : همه جا همه چیز را با دیده نتوان دید . زیرا همیشه دیدارها با دیدگان صورت نگیرد . آنان که به چشم خرد ، چشم انداز ها را فرا بینند، هرگز فریب نخورند ./. آري ؛ حجاب چهره ي جان ميشود غبار تنم . . . اما رودهاي محبت ، آنگاه كه از دلهاي سنگ هم بجوشد ، باز هم جاريست تا بينهايت . و خواهد رسيد بر بالهاي آن كبوتري كه به اميد آب بر لب جوي ، اميدوارانه هبوط كرده است . كاش من هم كودك باشم . . . و كاش من هم با كودكان مهربان باشم . . . كودكان خدا غريبند در اين ديار وحشت و دستي ميخواهند تا بايستند و بمانند . كاش مهرباني را بياموزم ، و كاش خداگونه مهرباني كنم . ![]()
| Design By : Night |