آنسوي مغاك بيگذر

درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است


.

" جهان یکسره در خود میگنجد ، و متاثر از چیزی خارج از خود نیست . نه ایجاد شده و نه از بین میرود . و صرفا وجود دارد . "      

   " تاریخچه ی زمان - نوشته ی استیون هاوکینگ "

.

     این جملات ، خلاصه ترین و موجز ترین و ژرف ترین کلامی بود که پیرامون هستی و خالقش شنیده ام . یعنی خلاصه تر از این کلام و در عین حال عمیق تر ازون تا بحال کلامی در شرح توحید خدا و هستی نشنیده بودم .

      وقتی به این جمله ، هنگام مطالعه ی کتاب " تاریخچه ی زمان - استیون هاوکینگ "  برخوردم تنم لرزید از ژرفای طوفانی این جمله . دیوونه شدم . مدتها تو وجود خودم دیوونگیها و مستیها کردم با این جمله . و تو نمیدونی که چه عالمی بود سیر در این کلام . انگار سالهای جستجو و کنکاشم ، و اونهمه مطالعه ، ساعتها نشستن پای دروس معرفت نفس علامه حسن زاده ، و همه ی شهودها ، همه و همه خلاصه شده بود توی همین دو جمله .  و این فوق العاده برام جذبه داشت . 

     کاری نداشتم به اینکه کی این رو نوشته ؟ و اصلا خود آدم معتقدی بوده یا منظورش از کلامش کفر بوده یا ایمان ؟ من حقیقت رو توی این کلمات در عین  کوتاهی ، بوضوح دیدم .  کلمه کلمه ی این عبارت بیهوده نیست . نمیدونم نویسنده تو چه حالی بوده که تونسته این جمله رو بنویسه . من با خوندن این جمله احساس کردم یبار قرآن رو ختم کرده ام . و اندازه ی خودم فهمیده ام . 

     احساس کردم  آخرالزمانه و این حدیث پیامبر مصداق پیدا کرده که :   آیات سوره ی توحید ، خاص مردمان آخر الزمان نازل گشته است و آنان به حقیقتش دست خواهند یافت . چقدر عجیبه دست یافتن به چیزهایی در جاهایی . هیچکس نمیدونه کجا به چه چیزی دست خواهد یافت . گاهی همه ی عالم رو هم میگردی و نمیابی . و یکشب همه چیز رو توی جیبهای خودت پیدا میکنی . اونقدر این موضوع برام تکرار شده که دیگه یقین کرده ام . برای همین نوع گشتنم دیگه فرق کرده . میدونم که همه چیز رو نمیشه همونجایی که فکر میکنی پیدا کنی . اغلب گمگشته ها ، جاهایی پیدا میشن که اصلا فکرش رو هم نمیتونی بکنی . 

     مسئله همون انگشتهاییه که ریسمان تو رو گرفته اند و میکشونندت اونجاییکه باید . و تو فقط باید بتونی ببینی . و اگه دیدی تمومش میکنی . مگرنه مثلث ها هستند و سیکلهای تمام نشدنی اونها . که وای اگه گیر بیفتی تو دور باطل یه مثلث . . . 

    هستی من رو بیتاب میکنه . تفکر تو ماهیت و هویتش پاره پارم میکنه . و من لذت میبرم از این سماع پرجنون .  اونقدر سیر در این موضوع من رو ویرانه میکنه که دیگه ملول میشم از تفکر تو دیگر مسائل دیگه . گاهی طوفان فکر آدم رو داغون میکنه و هستیشو بباد میده . له که شدی یگوشه میفتی . و از خود بیخود ، میمونی تا یکی بیاد و جمت کنه . 

     و چقدر نیازه به یه آرام توی این حالات . شونه ای که سر روش بذاری و خستگی پروازت رو بدر کنی . 

     چقدر جاهلند کسانیکه خیال میکنند هر علمی منجر به عملی مستقیم میشه . نمیفهمند که یچیزایی هست که فهمیدنشون ، تکونهای بزرگ و غیر قابل وصف به زندگی انسان میده . نه صرفا یه عمل خاص . من مجذوب اون دانشی هستم که نه تنها من رو ، بلکه هستی من رو تکون بده و ویرانم کنه . من عاشق یه جرعه از یه شراب که به بازیچه درست شده نمیشم . من ازون جام می صافی میخوام که یه جرعه اش همه ی بود و نبودمو متحول کنه . من شیفته ی دانشی هستم که تکونش نه فقط تو دامنه ی یه رفتار محدوده . اون می ای که بنیانت رو بر اندازه . 

     و چی میفهمن اونایی که برای شناختنت نگاه میکنن به رفتارت تا از رفتارت دربارت قضاوت کنن . براستی چقدر عالم درون ، مستوره از ماده و چشمهای مادی .  و چقدر کوچیکیم که در مورد آدمها با دونسته هامون قضاوت میکنیم . غافل از عالم سری که هر موجودی با خالقش داره . اون دنیایی که هیچکس رو ره به اون نیست و تو توش توی یه خلوتی هستی جاودانه با خالقت . نه چشمی میبیندت و نه ذهنی میدوندت . توی و او . و دیگه هیچ .

    اونجا نه قضاوت میشی و نه مقایسه . چیزی نیست . کسی هم . وجود فقط تویی و معنی همه خود تو . هستی شکل توست و چیزی غیر خودت مفهومی نداره . همه چیز آشناست و هیچ چیزی نامفهوم نیست . یه وجود پیوسته ی ناتمام که تماما کامل و زیباست . سکون محض و لذت سکر یه هم آغوشی با خویش خویش . 

    آه که چه ملال آوره هبوط . 

    چقدر ملولم از این نگاههای کوتاه . چقدر تشنه ام به حیرانی . . .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۱۷ساعت 13:38 توسط هارپوكرات| |


Design By : Night