آنسوي مغاك بيگذر

درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است



     شاید برای عده ای ، درک قسمت آخر حدیثی که در پست قبل آوردم پیچیده بیاد ؛ 

:  "چون در آخرالزّمان دینتان دستخوش افکار گوناگون گردد، بر شما باد که همچون بادیه‌نشینان و زنان دینداری کنید که به دل‌هایشان دیندارند و دین آنها از آلایش به افکار مصون ماند.» 

     هرچند که کلام ساده ایست ، اما همان سادگی اش باعث میشه که افکار ما که در این زمان بعلت فلسفه گرایی در علوم ، پیچیده شده ، سادگی اون رو درنیابه . و اصلا حرف رسول اکرم در این روایت هم همینه که سفارش کرده اند در آخرالزمان از تفکرات پیچیده و فلسفه بافی خود داری کنید و مانند بادیه نشینان و زنان ( درآن روزگار ) بصورت ساده و عوامگونه دینداری کنید تا از آلایش افکار بدور باشید ، بلکه سالم تر بمانید. 

    برای درک بهتر این مسئله ، به پاره ای از نوشته های دکتر شریعتی در این باره اشاره میکنم که در جلد چهاردهم مجموعه آثارشان در صفحه ی 192 آن را بیان میدارند :


     " . . .  دانشجویی میگفت : میگویند در قرآن نوشته زمین روی شاخ گاو است و شاخ گاو روی خود گاو !  و گاو روی ماهی و ماهی در آب و . . . !

     گفتم کدام قرآن این را نوشته ؟!

     گفت : من خود پیش آدمی درس میخواندم که عربی و علوم قدیمه و نیز هیأت تدریس میکرد . در کتاب هیأت چنین نوشته بود . 

     گفتم : این هیأت در اصل بابلی است و متعلق به هزار سال پیش از پیامبر اسلام . این است که گاهی آنچه بعنوان علوم اسلامی تدریس میشود ، به اسلام ربطی ندارد . ضمن علوم اسلامی ، صرف و نحو عربی هم خوانده میشود که دستور زبان عربیست و به اسلام مربوط نیست . منطق ارسطو ، از ارسطوست و ارسطو هزار سال پیش از پیامبر اسلام بوده است . این چه ربطی دارد به اسلام و فرهنگ اسلام و تاریخ اسلام ؟

     در تاریخ اسلام ، خیلی چیزهای دیگر هم هست ؛ مثلا کاشی کاری که جزء تمدن اسلامیست ؛ اما آیا در قرآن نوشته کاشی کاری ؟!   اینها به اسلام مربوط نیست . و عجیب به اسلام آمیخته و آمیخته اند . 

     بزرگترین کار روشنفکر دینی ، این است که مکتب اسلام را از چنگ تمدن و فرهنگ و علوم اسلامی برهاند ؛ و اسلام را چنان بفهمد که " بلال " میفهمید ، نه چنانکه " بوعلی" ، "ملاصدرا " یا  " محی الدین " .  اسلام را چنان بفهمد که " ابوذر" ، این مسافر بیابان فهمید !

     باید فرهنگ اسلام را از فرهنگ های وارد شده به آن باز شناخت . اسلام را چنان بفهمیم و ایدئولوژی آن را از دست فرهنگ و معارف اسلامی نجات دهیم . بی شک فرهنگ و معارف اسلامی بسیار عزیز است و از افتخارات بشریست . اما ایدئولوژی اسلامی ، چیزی دیگرست . 

     تفاوت فرهنگ و معارف اسلامی با ایدئولوژی اسلامی ، اختلافیست که مثلا "ابوذر "  و " ابن سینا" دارند . آنچه را که بوعلی میداند ، ابوذر نمیداند . نه کتاب قانون را میفهمد و نه کتاب شفا را . و اگر "جوهر" و "هیولی" و امثال اینها را بخواند ، کله اش دود میکند !

     و چیزهایی که ابوذر بدان رسیده و احساس میکند را ، بوعلی و ملاصدرا و دیگر نوابغ فرهنگ و تمدن ما ــ که کارهایی بسیار عظیم کرده اند ــ  نه میدانند و نه احساس کرده اند . درد و بینش ابوذر چیزیست و درد و بینش بوعلی چیزی دیگر . 

     ما باید تکلیف اسلام را روشن گنیم که از کدام چشم باید آنرا ببینیم . و قرآن را که میگشاییم ، با چشم علی علیه السلام ، ابوذر و بلال بخوانیم یا از چشم فلاسفه و عرفا  و متکلمین و منطقیون و اصولیون و امثال اینها ؟  این ها را باید از هم جدا کرد . "


پ ن :

     فلسفه بافی پیچیده ی غرب و  تشکیکهایی که مدرنیته در سادگی روح اسلام وارد کرد ، چنان تفکرات ما رو پیچ و تاب داده که از اصل ساده ی اسلام که همون  " تسلیم بودن " است بسیار فاصله گرفته ایم و مدام میخواهیم خدا رو بزیر بکشیم و باهاش مناظره کنیم !!

     کجاست اون ایمانهای محکم و اون یقین های سترگ مسلمانان ابتدای اسلام ؟  کجاست ایمان عمار ؟ کجاست یقین سلمان ؟ کجاست سادگی ابوذر ؟ و کجاست  بصیرت و تسلیم بودن علی ؟

     معنی اسلام ، " تسلیم بودن " در برابر اراده ی رب بود . نه مناظره با او . این روح های سرکش ما ، گاه تا چه حدی از مرزهای ربوبیت فاصله میگیرند ؟ و امروز ما چقدر تسلیمیم ؟ 



نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۰۳ساعت 12:9 توسط هارپوكرات| |


Design By : Night