آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است
سالها چقدر سریع میگذرند در دهر من . بازهم خرداد . نیمه شبهای جنون و بی تابی . ایام قدر بی مقدار من. تقدیرهایی که میپیچند بر اندام خسته ام ، چونان نیلوفر وحشی باد بر اندام بید مجنون . و من آن مرد خاموشم . آن جنون بی انتها . شبهای خرداد همیشه طنین انداز سالهای جنون منند . سالهایی که دل به تقدیر هراسناک روح سپردم . و تن را فرسودم در آوارگی زمانم . و زمان من ، چه رازآلود ، زوزه کشان میتاخت در هستی مهیب روح . هنوز هم دیوانه ام . خردادها که میشود ، دیوانه ام . جنون سراسرم را فرامیگیرد . نمیدانم چه کشید روح سرکشم ، آنگاه که در چنین شبی ، بال در زنجیر ، راهی دنیای خاک گشت . . . جنون محضم امشب . . . . . . " شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا میروبد. بوی هجرت می آید . . . . . . باید امشب بروم . باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بردارم و بسمتی بروم که درختان حماسی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند . . . . . . من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم . هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچکس زاغچه ای را لب یک مزرعه جدی نگرفت . . . من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد وقتی میبینم " حوری " _ دختر بالغ همسایه _ پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه میخواند . . . " چیزهایی هم هست . . . چیزهایی . . . آن چیز دگر . . . چه آشفته ام این شب . و کدام شب زندگی برای من خالی از آشفتگی بوده است ؟ جنون لبالبم کرده از حس " بودن " ! . . . ------------------------------------------- تو . . . چرا به آغوشم نمی آیی ؟
| Design By : Night |