آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است
پشت این نقاب خنده پشت این نگاه شاد چهره ی خموش مرد دیگریست ! مرد دیگری که سالهای سال در سکوت و انزوای محض بی امید بی امید بی امید زیسته . مرد دیگری که ــ پشت این نقاب خنده ــ هر زمان به هربهانه با تمام قلب خود گریسته! مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد مرد دیگری که روی شانه های خسته اش کوهی از شکنجه های نارواست. مرد خسته ای که دیدگان او قصه گوی غصه های بی صداست . پشت این نقاب خنده بانگ تازیانه میرسد بگوش : ــ صبر! صبر ! صبر ! وز شیارهای سرخ خون تازه میچکد همیشه روی گونه های این تکیده ی خموش ! مرد دیگری نشسته پشت این نقاب خنده با نگاه غوطه ور میان اشک با دل فشرده در میان مشت خنجری شکسته در میان سینه خنجری نشسته در میان پشت! کاش میشد این نگاه غوطه ور میان اشک را بر جهان دیگری نثار کرد. کاش میشد این دل فشرده ــ بی بهاتر از تمام سکه های قلب را ــ زیر آسمان دیگری قمار کرد! کاش میشد از میان این ستارگان کور سوی کهکشان دیگری فرار کرد ! با که گویم این سخن که درد دیگریست از مصاف خود گریختن ! وینهمه شرنگ گونه گونه را مثل آب خوش بکام خویش ریختن . ای کرانه های جاودانه ناپدید ! این شکسته ی صبور را در کجا پناه میدهید ؟ ای شما که دل به گفته های من سپرده اید ؛ مرد دیگریست این که با شما به گفتگوست ! مرد دیگری که شعر های من بازتاب ناله های نارسای اوست . . . مشیری
| Design By : Night |