آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است
دیروز ، چیزی رو در محل کارم دیدم که طرحی از یک لبخند رو بر لبانم نشوند . لبخندی که خودم هم مفهوم حقیقیش رو نفهمیدم . شخصی برای ارسال محموله ای به مالزی به قسمت کارگوی فرودگاه مراجعه کرده بود . وقتی چمدانها از دستگاه X-Ray رد میشدند متوجه شدم که کل محموله ی ایشون پوشاکه . از ایشون سوال کردم که بارشون چیه ؟ در جواب گفت : مانتو و ساق دست ! متعجب شدم . پرسیدم مانتو و ساق دست برای مالزی ؟! گفت : دوتا دختر من تو مالزی دانشجو هستند . و حجاب خاصی رو برای تحصیل تو اونجا انتخاب کردن که تشکیل شده از یه مانتو ی بلند روشن ، یه روسری روشن و یه ساق دست سفید که تا مچ دست رو میپوشونه. چند وقتیه دانشجوهای مسیحی اون دانشگاه ، با هماهنگی یکی از اساتید دانشگاه با من تماس گرفتن که براشون از این مانتو ها و ساقهای دست ارسال کنم . گویا همگی از این نوع حجاب خوششون اومده و قرار گذاشتند که همهگی بصورت متحد الشکل از همین نوع پوشش استفاده کنن . من هم دارم براشون میفرستم . . . اون لحظه ، هیچ چیز جز سکوت برای پیوند مرموز دو روح کارساز نبود . طرحی از یه لبخند مبهم روی لبهای من نقش بسته بود . لبخندی که نمیدونستم از غمه یا از سرور . تنها به این می اندیشیدم که انسان موجودیه که با حق انتخاب به عالم وجود راه یافته . چقدر زیباست که تا اون حد از آزادی برخوردار باشه که بتونه هویت اصلیش رو با انتخابش نشون بده .
| Design By : Night |