آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است
" آزادی" مفهوم عجیبی بود برایم . هرچه را که میدیدم میشوراند . استاد را نگاه میکردم . تشنگی میگداخت . جام را شکست . می بود که میریخت . . . " اشهد ان محمدا عبده و رسوله " . . . من به کمال دیدم آزادی را ، که چه رنگ می باخت در حقیقت قاموس انسان . یادم آمد ناگاه که شبی میگفت: " انسان کجا و آزادی کجا ؟! ". دیگر میدانستمش . . . ... دیگر میدانم که در قنوت نمازم چه بگویم . "من از آن روز که در بند تو ام آزادم . . . "
نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۷/۱۶ساعت
9:57 توسط هارپوكرات| |
| Design By : Night |