آنسوي مغاك بيگذر

درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است


     باغبان را دیدم که درخت را میپروراند ، و گمان میکرد پرورنده اوست . و حال آنکه پرورنده ای که در متن درخت ، میرقصید و درخت را میپروراند و درخت بر ذات او میپرورید ، خاک بود و آب . . . باغبان بهانه ای بود در عشق ، تا درخت با ذات خود آشنا شود . با ولی خود انس گیرد . با رب خود حشر یابد . . . 


    ای پروردگار

 مرا با ذاتم ، با ولی ام ، با رب ام حشر ده . . . مرا در دانش بیفزای .


    ...  استاد میگفت : "عالَم یعنی علم انباشته بر روی هم . با عالَم حشر بیابید تا شدت بیابید ..."


نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۰۶ساعت 12:20 توسط هارپوكرات| |


Design By : Night