آنسوي مغاك بيگذر

درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است


وقتیکه "من" ها ، میسوزند ، حتی پیش از آنکه "شده باشند" ...

وقتیکه گم شدن در رنگها ، حکم به پیدا شدن ، داشته باشند ...

وقتیکه هیچ "من" ای راهی نداشته باشد برای "خود" بودن حتی ...

وقتیکه هستی هم میمیرد در آینه ی این نفرین شوم ...

آنجا که بعدها ، همه ی هستی در چشم و قلب همین "من" های نفرین شده تعبیر و تفسیر میشود ...

زانو میزنم از درد بر زمین ...

و در عمق جانم صدایی مدام میپیچد :

"و اِذا الموؤدة سئلت بأی ذنب قتلت ؟؟؟ "

... آنگاه که از دختران زنده بگور شده میپرسند که : به چه گناهی کشته شدید ؟ ...


   لینک



نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۶/۰۵ساعت 7:29 توسط هارپوكرات| |


Design By : Night