آنسوي مغاك بيگذر

درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است

بسمک یا لطیف .

 

 

چشمان ما به هم راهی ندارند ؛ دلهامان نیز .

غروب چشمان تو ، ظلمانی تر از وهمی بود که خواب مرا می آشفت .

در این دیار حیرت ،

سرگشته تر از خویش ، و پنهانی تر از تو  که را بیابم

که این را همدم خویش ،

و آنـرا همتـای تو پندارم ؟!

غروب ، واژة تلخی بود که نمی شناختمش ، تا تو را

حتی به سرابی میدیدم .

خیالهایی شیشه ای که هریک دنیایی شکست را در پی داشت .

اما  شکست سکوت من ، در پس غروب چشمان تو

تمام امیدهای کودکانه ام  را آواره کرد .

تو

پنهانی تر از آن بودی که بتوان یافتت ،

و رؤیایی تر از آن بودی که بتوان شناختت . . .

 

 

* * *

 

 

    ای نی   با تو سخن میگویم  . . .

    . . . كاش حرف زدن آسون بود ، وقتي كه هجوم حرفها دل رو پاره پاره ميكنه . . . وقتي كه الهه ي سكوت تقدير رو بر سكوت قرار ميده ، تدبير من سرگشته به كجا خواهد رسيد ؟ خواستم فقط براي تو بنويسم . . . . نخواست . خواستم پشت پرده حرف بزنم . . . . فهميد . نذاشت . هرچند ، حرف هم كه بزنم هيچ فرقي نميكنه عزيز دل . نگاه هاي ما خيلي از هم دورند و حرفهامون دورتر . . . ما باهم راه ميپوييم ، دست در دست . مقصود ها يكيست ، اما راهها نه . راه از نگاه ميگذره . و تو ميدوني كه چرادیگه خيره به چشمانت نمينگرم . راه انسان ، همراه اونه ، و همراه هاي من و تو از هم فاصله هاي زيادي دارند . دست ما در دست همه . نخواه كه خيره به هم نگاه كنيم ديگه . بذار دست در دست قدم بزنيم توي اين حيات خاك . چند لحظه اي بيشتر نمونده . اين هم خواهد گذشت . اين خوبه كه هردو به مقصدهامون برسيم . تو از راه خودت و من هم . اونجا اونوقت همديگر رو به قرابت خواهيم يافت . . . اونوقت من هم ميتونم بگم اي دوست من ؛ تو دوست من هستي . . .سخت بود . . . 

 

* * *

 

. . . تقدیر چنان بر تدبیر چیره است که گویی تدبیری نیست و همه تقدیر است ... نشد که حرفهامو هرچند از پشت اینهمه حجاب بزنم . نشد که حتی بپرسم . سرنوشت عجیبی داره این صفحه ی دل . و چه نام شایسته ای : « آنسوی مغاک بی گذر . . . » . میخواهم که با شما نجوا کنم از شراب جنون . . . اما غافلم از اینکه این شراب آتشی را به هستی شما خواهد انداخت که خاموشی ندارد . من غافلم اما الهه ی سکوت غافل نیست . او مینویسد لحظه لحظه ی این صفحات دیوانگی را . و من سرگشته ی انگشتان دلربای او ...

 

بیا ز سنگ بپرسیم 

که از حکایت فرجام ما چه میداند ؟

که من که سنگ صبورم 

                     نه سنگم و نه صبور . . . 

 

درون آینه ها در پی چه میگردی ؟!

 

 

  

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۴/۱۱/۲۷ساعت 8:22 توسط هارپوكرات| |


Design By : Night