آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است
به معبد بزرگ رفتم . قومی را دیدم در پرستش بتی بزرگ ، ساخته ی ذهن هایی کوچک . و خداوندگارشان در کنج عزلت ، غنوده ، هزار سال گمگشته ی لبیک های دروغین ... به معبد بزرگ رفتم . قومی را دیدم در پرستش خدایی مرده . و خداوندگارِ حاضرشان در غیبت ! ... هنوز عربده های مستانه از حنجره ها برمی خاست ـ پرشور و بی شعور ؛ و هنوز غبار جهل همچون صرصری رخوت افزا ، درمیان کالبدهاشان میپیچید و بر خواب آلودگیشان می افزود ... خواب تر ... و خواب تر ... به معبد بزرگ رفتم . قومی را دیدم در رقص و پایکوبیِ دیوانه واری بر مدار قتلگاه خداوندگارشان ! ... صلیبِ مرگ ، هنوز هم مقدس بود ... به معبد بزرگ رفتم . دست برخاک زده و مقبره ی خداوند را شکافتم . مقبره ، خالی بود و سرد ... زانو زدم . صدای نفس های کسی می آمد که نمرده بود و زنده بود ، و خونش جاری در رگ های حیات ... خداوند زنده بود و بسیار دورتر از هیاهوی این قوم ، در تنهایی بی مثال خویش ، هنوز همچون هزاران سال پیش ، تکیه بر ایمان زده ، خیره در سکوتی مهیب ، به افق مینگریست ... شاید در انتظار طلوعِ یک نگاه ... در آن ازدحام هول انگیز ، غریبانه بگوشه ای پناه برده و سر بر شانه های دیوار ، غربت خاک را میگریستم ... هزار سال میگذشت و زمان هنوز هم ایستاده بود . آدمی ، مست در شرابیست که خود میسازد . و آیا راهی هست به فراسوی این مثلثِ تکرار ؟ غروب سردی بود از پاییز . از معبد بیرون می شدم . چیزی نبودم جز ویرانه ای در خاموشی فرو رفته ... وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ ... أَفَلَا يَعْقِلُونَ ؟! 
| Design By : Night |