آنسوي مغاك بيگذر
درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است
امان از دل که همراه هر فرار میطپه باز برای سفر. سرانجام بعد از عمری فرار تسلیم میشوی به رفتن . که باید رفت و این جبر وجودست . *********** آه از این زمانه که مونسی نیست برای گفتن دردهای دل . آه از زمانه . آه از تنهایی . . .
بالها خسته اند اما . بی رمق . دلها فرسوده و تهی از وجد و طلب . آه از این همراهان فرسوده و آه از من که فرسوده ترینم برای همراهان . الاها ! کجاست دستگیر این دلهای فرسوده و زنده کننده ی دلهای مرده . خسته ایم . امام دلمان کم شده . خدایا فریاد . رفت طاقت . این دستهای من . . . دستم بگیر . . .
| Design By : Night |