آنسوي مغاك بيگذر

درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است

بسمك يا معطي ؛

 

 

       در كائنات ــ و يا بگذاريد راحت تر بگويم ــ درزندگاني ما ، بينهايت معاني گوناگون وجود دارند كه هركدام ميتوانند شأني را براي خود دارا باشند . اما هميشه اينگونه نيست . زيرا ما با وجود دريافت و داشتن آنها ، بازهم در توالي زندگاني خويش ، با ديگر معاني و ديگر افرادي كه مُدرك آن معاني هستند  برخورد ميكنيم و حاصل اين برخورد ، اصطكاك و تصادم است . در صورتيكه اگر اين ادراكات حقيقي باشند ميبايست شأني را دارا باشند ؛ و هيچگاه وجودي كه شأن خود را داراست با ديگر شئون برخوردي نخواهد داشت . پس اين امر نشان ميدهد كه اغلب ادراكات ما غير حقيقي اند و فاقد وجود و شأن واقعي . درست همانند سايه اي از يك جسم . اما اگر بتوانيم به واقع ، حقيقت معاني و ادراكات را دريابيم ، به بُعدي جديد دست خواهيم يافت كه با هيچيك از ابعاد ديگر وجودي اصطكاكي نخواهد داشت .

       هرچند كه عمداً منظورم را مبهم ميگويم تا هر رهگذري آنرا درك نكند ، اما بگذاريد برايتان مثالي بزنم . ما اجسام پيرامون خود را لمس ميكنيم . پس آنها داراي جرم هستند . و نيز آنها را ميبينيم چون داراي امواج الكترومغناطيس هستند ، كه گستره ي كوتاهي از آن ، رنگهائيست كه چشمان ما قادر به درك آنهاست . پس ما آنها را ميبينيم و هريك را به رنگ خود ! اما اگر هريك از اين رنگها وجودي حقيقي و مستقل داشت ، خود بُعدي بود براي آن جسم كه موجب ميشد اجسامي با رنگهاي متفاوت ، باهم برخوردي نداشته باشند و از هم عبور كنند . تمام معاني دنياي ما همينگونه اند و تمامي معاني اي كه غير حقيقي اند با يكديگر در تصادمند . زيرا وهمي بيش نيستند . و در اين ميان ، اين معاني حقيقي اند كه در شأني جدا از شئون خاك ، به پرواز مشغولند و هيچگاه آنها را در ستيز نخواهي يافت . زيرا كه آنها همه در گذرند و از هم ميگذرند . آنها هريك در شأن خويش ، با وجود خويش ، عبوديت خود را ادامه ميدهند . . . و ما در اين سه شأن حقير خويش ، با دنيايي از معاني و علومي كه با تمام گستردگي خود ،  سايه و وهمي بيش نيستند ، هنوز در ستيزيم . و سايشهاي ما هنوز ادامه خواهد داشت . . .

 

       دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود . . .  
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۴/۱۱/۳۰ساعت 9:16 توسط هارپوكرات| |

بسمك يا لطيف ؛

 

 

چون امير المومنين علي عليه السلام در جنگ نهروان پيروز گرديد ، يكي از ياران حضرت ، رو بدو كرده و گفت :‌ دوست ميداشتم تا برادرم نيز حضور ميداشت و پيروزي شما را ميديد . حضرت فرمودند : آيا او دوست دار ماست ؟ گفت : آري . حضرت فرمودند :    «   پس او با ما بوده است . مردماني هم كه هنوز در پشت پدران و زهدان مادرانشانند ، در اين كارزار با ماهستند . مردمي كه زمان آنها را بيرون ريزد و ايمان بدانها نيرو گيرد . »

 

**************

 

     روزهايي كه پنج يا شش روز از گذشت آنها ميگذرد ، و نيز روزهاي شش هزار سال پيش ، به امروز همانقدر نزديكند كه ديروز . زمان « اكنوني » حاضر است و في الحال . چه كودكانه است كه گمان كنيم خداوند ، گيتي را ديروز آفريده و يا فردا مي آفريند . زيرا خداوند جهان و مسافرينش را در يك اينك حاضر و في الحال مي آفريند . زماني كه يكهزار سال پيش سپري گرديد ، براي خداوند همان اندازه اكنون و حاضر است كه اينك . هم اكنون تمامي خلقت آفريده شد . ابديت اكنون است . . .

گيتي سايه اي بيش نيست و دهر توهم است . آنچه مشهود ماست زندگاني ماست در پيوندگاه دهر و گيتي . زندگاني درسكـوني عميق بخواب رفته و ما آنرا بيدار ميدانيم . اما  چيزي كه در حركت است ، «اكنون» ماست .

     توهم گذشت زمان از آنجايي آغاز ميشود كه انسانها ادراكات خود را بجاي واقعيت ميگيرند . احساس گذشت زمان از آنجا ناشي ميشود كه ما تصور ميكنيم واقعيتهاي متفاوت و مختلفي را دريافت ميكنيم . در حاليكه ما در واقع فقط ادراكات متفاوتي داريم . زيرا تنها يك واقعيت وجود دارد و بس . 

     احساس يك واقعيت دروني و يا خارجي نيست . احساس فقط مجموع ادراكات اكنون ماست از محيط پيرامون . حال اگر بدانيم كه درك ، اصولا از چه درگاههايي و تا چه ميزان و چگونه وارد دنياي درون ما ميشود ، درخواهيم يافت كه در واقع ، ادراكات و در نهايت احساسات تا چه ميزان حقيقي اند ؟

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۴/۱۱/۲۹ساعت 21:57 توسط هارپوكرات| |

بسمك يا لطيف ؛

 

         هرگاه كه روح تو بر باد سرگردان شود ، آنگاه است كه تنها و بي ياور ، به ديگران آزار ميرساني ، و نيز به خويشتن . و از براي اين آزار تو را بايد كه ، درِ راستكاران را بكوبي وتا چندي پاسخي نشنوي . 

         همچون درياست خويشتن خدايي تو . هرگز آلوده نميشود . تنها دارندگان بال را ، او مانند اثير به پرواز در مي آورد.  همچون خورشيد است خويشتن خدايي تو . حيله هاي موش كور را او نميشناسد ، و سوراخ مار را او نميجويد . اما خويشتن خدايي تو در هستي تو تنها نيست . پاره اي از تو هنوز انسان است ، و پاره اي از تو هنوز انسان نيست . هيكل ناساز بي انداميست كه در خواب مه آلودي راه ميرود و بيداري خود را ميجويد .

          و حال از انساني كه در توست سخن ميگويم . زيرا كه اوست ، نه خويشتن خدايي تو و نه آن هيكل ناساز در ميان مه ، كه جرم و جزاي جرم را ميشناسد .

 

          بارها از شما شنيده ام كه از كسي كه دست به خطايي ميزند چنان سخن ميگوييد كه گويي يكي از شما نيست . ناشناسي است در ميان شما كه ناخوانده به جهان شما پا نهاده است . ولي من ميگويم كه حتي پاكان و راستكاران هم از بالاترين مرتبه اي كه در يكايك شما هست برتر نميروند . پس نابكاران و ناتوانان هم نميتوانند از پايين ترين مرتبه اي كه در شماست فروتر بيفتند .  و همچنانكه يك برگ زرد نميشود مگر بادانش خاموش تمام درخت ، خطاكار هم خطايي نميتواند كرد مگر با اراده ي پنهان همه ي شما . شما باهم صف بسته ايد و بسوي خويشتن خدايي خود گام برميداريد . راه شماييد و رونده شما . و آنگاه كه يكي از شما از پاي مي افتد افتادنش زنهاريست از براي آنها كه از پشت سر مي آيند تا پايشان به سنگ نگيرد . آري ؛ و نيز زنهاريست براي آنانكه از پيش رفته اند و با آنكه تيز رو تر و استوارتر بوده اند ، سنگ را از سر راه بر نداشته اند .

      و اين را هم بدانيد ، هرچند اين سخن بر دلتان گراني كند :

كشته هم از براي كشته شدن خود مسئول است و دزد زده هم از براي دزدزدگي خود بي تقصير نيست . راستكاران از خطاي نابكاران بري نيستند و پاك دستان ، دستشان به گناه ناپاكان آلوده است . آري اي بسا آسيب رسان كه از آسيب ديده ستم كشيده است . و اي بسا بيشتر كه محكومان ، بارگناه بيگناهان و آسودگان را بر گردن كشيده اند .

       شما كي ميتوانيد دادگران را از ستمگران ، و خوبان را از بدان جا كنيد ؟ زيرا كه آنان در برابر آفتاب در كنار يكديگر ايستاده اند . همچنانكه ريسمان سياه و ريسمان سفيد به هم تابيده اند . . . و راستي را ، خواهيد ديد كه ريشه هاي خوب و بد درختان ، بارور يا نابارور ، در دل خاموش زمين به هم پيچيده اند . و شما اي داوران كه ميخواهيد دادگر باشيد ! چيست داوري شما درباره ي آنكس كه تني را ميكُشد ، اما روح خود او را ديگران كشته اند ؟. . .

 

     حال ، اي شما كه ميخواهيد عدالت را بشناسيد ؛ چگونه ميتوانيد  ، مگر آنكه هر كاري را در روشناي تمام بنگريد ؟ فقط آنگاه است كه خواهيد ديد ايستاده و افتاده ، يك تن بيش نيست كه در سايه ي ميان شب ِ خويشتن ِ ناساز ، و روز ِ خويشتن ِ خدايي اش خفته است  .

 

جبران

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۴/۱۱/۲۸ساعت 20:9 توسط هارپوكرات| |

بسمک یا لطیف .

 

 

چشمان ما به هم راهی ندارند ؛ دلهامان نیز .

غروب چشمان تو ، ظلمانی تر از وهمی بود که خواب مرا می آشفت .

در این دیار حیرت ،

سرگشته تر از خویش ، و پنهانی تر از تو  که را بیابم

که این را همدم خویش ،

و آنـرا همتـای تو پندارم ؟!

غروب ، واژة تلخی بود که نمی شناختمش ، تا تو را

حتی به سرابی میدیدم .

خیالهایی شیشه ای که هریک دنیایی شکست را در پی داشت .

اما  شکست سکوت من ، در پس غروب چشمان تو

تمام امیدهای کودکانه ام  را آواره کرد .

تو

پنهانی تر از آن بودی که بتوان یافتت ،

و رؤیایی تر از آن بودی که بتوان شناختت . . .

 

 

* * *

 

 

    ای نی   با تو سخن میگویم  . . .

    . . . كاش حرف زدن آسون بود ، وقتي كه هجوم حرفها دل رو پاره پاره ميكنه . . . وقتي كه الهه ي سكوت تقدير رو بر سكوت قرار ميده ، تدبير من سرگشته به كجا خواهد رسيد ؟ خواستم فقط براي تو بنويسم . . . . نخواست . خواستم پشت پرده حرف بزنم . . . . فهميد . نذاشت . هرچند ، حرف هم كه بزنم هيچ فرقي نميكنه عزيز دل . نگاه هاي ما خيلي از هم دورند و حرفهامون دورتر . . . ما باهم راه ميپوييم ، دست در دست . مقصود ها يكيست ، اما راهها نه . راه از نگاه ميگذره . و تو ميدوني كه چرادیگه خيره به چشمانت نمينگرم . راه انسان ، همراه اونه ، و همراه هاي من و تو از هم فاصله هاي زيادي دارند . دست ما در دست همه . نخواه كه خيره به هم نگاه كنيم ديگه . بذار دست در دست قدم بزنيم توي اين حيات خاك . چند لحظه اي بيشتر نمونده . اين هم خواهد گذشت . اين خوبه كه هردو به مقصدهامون برسيم . تو از راه خودت و من هم . اونجا اونوقت همديگر رو به قرابت خواهيم يافت . . . اونوقت من هم ميتونم بگم اي دوست من ؛ تو دوست من هستي . . .سخت بود . . . 

 

* * *

 

. . . تقدیر چنان بر تدبیر چیره است که گویی تدبیری نیست و همه تقدیر است ... نشد که حرفهامو هرچند از پشت اینهمه حجاب بزنم . نشد که حتی بپرسم . سرنوشت عجیبی داره این صفحه ی دل . و چه نام شایسته ای : « آنسوی مغاک بی گذر . . . » . میخواهم که با شما نجوا کنم از شراب جنون . . . اما غافلم از اینکه این شراب آتشی را به هستی شما خواهد انداخت که خاموشی ندارد . من غافلم اما الهه ی سکوت غافل نیست . او مینویسد لحظه لحظه ی این صفحات دیوانگی را . و من سرگشته ی انگشتان دلربای او ...

 

بیا ز سنگ بپرسیم 

که از حکایت فرجام ما چه میداند ؟

که من که سنگ صبورم 

                     نه سنگم و نه صبور . . . 

 

درون آینه ها در پی چه میگردی ؟!

 

 

  

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۴/۱۱/۲۷ساعت 8:22 توسط هارپوكرات| |

 

 بسمك يا لطيف ؛

 

 

مدتهاست که عمرم گذشته است . . .

 

     گمان تو  نسبت به عمر چيست ؟ چند سال خواهي زيست ؟  بيست ، سي ، . . . هفتاد ؟ اما عمر تو چيزي نيست كه بتواني ببيني اش . هرچند ، روزهايي را خواهي يافت . چون چشمان تو براي يك روز بيناست . . . آيا براستي ، زمان و عمر تو در گذرند ؟ آيا عمر تو زمان توست ؟ تو اگر خويشتنت را  نشانم دهي عمرت را نشانت خواهم داد . گذشته ي تو كجاست ؟ و فكر ميكني كه اكنونِ تو آينده ي تو را ميسازد ؟! كجايي عزيز . . . ؟ اگر توانستي ، سهم آينده ات را از گذشته ات بگير . . . ميبيني كه از گذشته ، هيچ چيز نميماند . اكنون را هم گم خواهي كرد . اگر مرگ را نشانم دهي ، مرگها را پيش رويت خواهم نهاد ، و اگر زندگي را نشانم دهي ، زندگيها را . . . چند ساله هستي نازنين ؟!

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۴/۱۱/۲۴ساعت 6:35 توسط هارپوكرات| |

بسمك يا لطيف ؛

 

اي دوست من ؛

     من آن نيستم كه مينمايم . نمود پيراهنيست  كه بتن دارم . پيراهني بافته از جان ، ‌كه مرا از پرسشهاي تو ،‌ و تو  را از فراموشي من در امان ميدارد . آن مني كه در من است ـ اي دوست ـ در خانه ی خاموشي ساكن است و تا ابد همانجا ميماند . ناشناس و درنيافتني .

      من نميخواهم هرچه ميگويم باور كني ، و هرچه ميكنم بپذيري . زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و كارهاي من چيزي جز عمل به آرزوهاي تو نيستند . هنگاميكه تو ميگويي : « باد به مشرق ميوزد » من ميگويم : « آري به مشرق ميوزد » . زيرا نميخواهم تو بداني كه انديشه هاي من در بند باد نيست ، بلكه در بند درياست . تو نميتواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي ، و من هم  نميخواهم كه تو دريابي . ميخواهم در دريا تنها باشم .

       هنگاميكه تو به آسمان خودت فراميشوي ، من به دوزخ خودم فرو ميروم . حتي در آنهنگام تو از آنسوي مغاكِ بيگذر مرا ندا ميدهي كه : « همراه من ؛ رفيق من ؛ » و من در پاسخ تو را ندا ميدهم :       « همراه من ؛ رفيق من ؛ »  ؛ زيرا من نميخواهم تو دوزخ مرا ببيني . شراره اش چشمانت را ميسوزاند و دودش مشامت را مي آزارد . و من دوزخم را بيش از آن دوست ميدارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي . ميخواهم در دوزخ تنها باشم .

دوست من ؛ تو خوب و هشيار و دانا هستي ، و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن ميگويم . گرچه ، من ديوانه ام . اما ديوانگي ام را ميپوشانم . ميخواهم تنها ديوانه باشم .

      دوست من ؛ تو دوست من نيستي . اما من چگونه اينرا بتو بگويم . راه من راه تو نيست ، ‌گرچه  باهم راه ميپوييم ، دست در دست . . .

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۴/۱۱/۲۲ساعت 22:12 توسط هارپوكرات| |

بسمك يا لطيف ؛

  

     عشق و ايمان ، در اوج پروازش ، از سطح ستايشها ميگذرد ، و معشوق در انتهاي صعودش در چشم عاشق ، سراپا غرقة سرزنش ميشود ، و اين هنگاميست كه دوست ، استحقاق بخشوده شدن را در چشم دوست از دست ميدهد .

*

   

  

    ديريست كه فراق تو ، طاقت از كفم ربوده است نازنين ! و امشب ، اين شب غريب مرا به تو ميخواند . در هنگامه ی‌ طلوع امشب ، عزيزي مرا به ياد تو انداخت ، بعد از آنهمه فراموشي . . .  آيا اكنون نيز مرا به خاطر مي آوري اي الهه ی سكوت من ؟ چشمهاي وحشيت را هنوز بياد مي آورم و نگاه توفنده ات را . اي الهه ، ديريست كه غريب افتاده ام بي تو ، و سواران بيابان ميتازند بر تن زخمي فرزند باد . . . چه بي تو بودن دور است از زندگي . . . .

    امشب عزيزي مرا به تو خواند ، و بياد آورد آنچه را كه فراموش شده بود . او همواره يادآوريست طوفاني . و من امشب تو را به خويش ميخوانم ، اي كهف ويراني من !

     ميدانم ، با تو بودن ديوانگيست . اما دلم هواي شراب كرده ، نازنينم . شرابي كه بنوشم و بخوابم در كنج بيكران خاموشي تو . تو مرا به آغوش گير امشب ؛ اي الهه . . . اي الهة سكوت !

     ميخوانمت ای سکوت من . . . !

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۴/۱۱/۲۱ساعت 22:13 توسط هارپوكرات| |


Design By : Night