آنسوي مغاك بيگذر

درد من از حصار برکه نیست . درد من همزیستی با ماهیانیست که دریا به ذهنشان هم خطور نکرده است

بسمک یا لطیف

     

       زندگی زیباست ، اما شهادت از آن زیباتر است .  سلامت تن زیباست ، اما پرنده ی عشق ، تن را همچون قفسی میبیند که در باغ نهاده باشند . و مگر نه آنکه گردنها را باریکتر آفریده اند تا در مقتل کربلای عشق ، آسانتر بریده شوند ؟  اگر مقصد پرواز است  قفس ویران بهتر  . پرنده ی مهاجر از ویرانی لانه اش نمیهراسد .   و مگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستانده اند که حسین را از سر خویش بیشتر دوست بدارد ؟ و مگر نه آنکه خانه ی تن راه فرسودگی میپیماید تا خانه ی روح آباد شود ؟ و مگر این عاشق بیقرار را بر این سفینه ی سرگردان آسمانی ـ که زمین باشد  ـ برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده اند ؟ و مگر از درون این خاک ، اگر نردبانی به آسمان نباشد ، جز کرمهایی فربه و تن پرور بیرون می آید ؟ اگر قبرستان جاییست که مردگان را در آن به خاک سپرده اند ، پس ما قبرستان نشینان عادات و روزمرگی ها را ، کی راهی به معنای زندگی هست ؟

                                                                        شهید سید مرتضی آوینی

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۵/۰۸/۱۸ساعت 18:15 توسط هارپوكرات| |

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۵/۰۸/۱۵ساعت 18:37 توسط هارپوكرات| |

   هارپوکرات ؛  آیا میدانی که هر امری که بر تو میرسد ، همانی است که من بر تو نوشته ام و آن آهنگیست هم آهنگ با سرشت تو . تو خود میخوانی آنچه را که بر تو نوشته ام ؛  و فرزندم ، شاد باش از آنچه بر تو میگذرد . چه اینکه همه با همین انگشتان من نگاشته گردیده .

     آفریدگان هیچ نمینگارند بر تو و این تنها منم که مینگارم . این گمگشتگان محصور ، نه چیزی بر تو می افزایند و نه چیزی از تو میستانند . فقر تمام وجود آنان را فرا گرفته و خود نیز میدانند که تا چه حد ذلیلند در برابر هستی . نازنینم ، مایوس باش از آنان و چشمانت را تنها بسوی من بگشای که من همانم که میدهم و میستانم . غیر از من ، تمام دهندگان در تمسخر خویشند . تو نیز بخند بر اینهمه بیخبری از فقرشان . چه کودکانه به وجود مینگرند و گمانشان بر اینست که هستند تا بدهند و بگیرند . کودکان را میبایست به بازی خود رها کرد ، که نوازش آنها ، خود غرق گشتگی در همان بازی هاست . بگذارشان به خویش و تنها مرا امید خستگیهای خود بدان . نه بدانها امید داشته باش و نه از آن کودکان بترس؛ تا هستی تو را از این بیم و امید حقیر ، به حقارت نگیرد .

       هارپوکرات ؛ چه کنم با این مشت خاک ، جز آنکه با او مهربان باشم ؟

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۵/۰۸/۱۳ساعت 16:21 توسط هارپوكرات| |


Design By : Night